سرنوشتي شگفت کاروان را به پيش مي راند.. کاروان کوچک در پي راست نمودن مسير انسانيت است . بانگ کلمات حسين همچنان در گوش ها طنين انداز است .. هدف هايي سترگ .. اين روح بلند در زيب ملکوت است . کلماتش مي رود تا با نسيم هاي صحرا بذرهايي را در اعماق زمين بنشاند.. آيا مرگ، خود به تنهايي هدف است .. چگونه زندگاني از رحم مرگ برون مي خزد؟ .. و اگر مرگ فرجام کاينات است ، پس چرا راهي که به سوي مرگ پايان مي پذيرد را برنگزينيم ؟ مرگ مي تواند زيبا هم باشد؟ از حسين بپرسيم :
- اگر مرگ هدف تو بود، پس چرا کودکان و زنان را همراه خويش برگرفتي ؟ و اگر کران ها در سياهي نشسته ، از چه اين همه جماعت ضعيفان رنجور را همراه خود مي بري؟ .. .
- خدا خواسته است که آنها را اسير ببيند؛ خدا خواسته است مرا کشته ببيند.. تشنه خواهم مرد.. در کنار رودي خواهم افتاد که آب هاي آن پنداري شکم مار است که موج بر مي دارد..
- حسين چه مي خواهد؟ ..
- مي خواهد تشنه بميرد.
- چرا؟!
- اين خواست خداست!
- خواست مردم.. .
وراي او جواني شگفت پديدار مي شود که در صورت و سيرت و کردار و گفتار شبيه پيامبر صلي الله عليه و آله وسلم است.. به راستي او علي است .. علي اکبر ..و در کاروان کجاوه بسيار است ..بسي بيشتر از خيلي.. و نيز کودکان.. .
کاروان ره مي سپرد و تاريخ نفس هايش را به بند مي کشد ، و کلمه ها با دل شکستگي برون مي تراود و با زمزمه ناقه ها در مي آميزد.
- و هنگام که به سوي مدين حرکت نمود گفت: باشد که پروردگارم به راه راستم رهنمون گردد.
- اين راه کمين گاه خطر است ، اگر چه آن را به راهي ديگر واگذارد.
مهر تو را به عالم امکان نمىدهم
اين گنج پربهاست من ارزان نمىدهم
يک قطره از سرشگ که ريزم به يادشان
آن قطره را به گوهر غلطان نمىدهم
گر انتخاب جنّت وکوثر به من دهند
کوى تو را به جنّت ورضوان نمىدهم

نام تو را به نزد أجانب نمىبرم
چون اسم أعظم است ، به ديوان نمىدهم
من را غلامى تو بود تاج افتخار
اين تاج را به افسر شاهان نمىدهم
دست طلب زدامنشان من نمىکشم
دل را به غير عترت وقرآن نمىدهم
درّ ولايتى که نهفتم ازو به دل
تابنده گوهرى است من ارزان نمىدهم
در عاريت سراى جهان ! جان عاريت
جز در ثناى حضرت جانان نمىدهم
آل علي است جان جهان وجهان جان
بىمهرشان به قابض جان ، جان نمىدهم
جان مىدهم به شوق وصال تو يا على
تا بر سرم قدم ننهى جان نمىدهم
امروز هر کسى به بُتى جان سپرده است
من سر به غير قبله ايمان نمىدهم
غريبه کنار دري کهنه و قديمي نشست، تا نفسي تازه کند. پنداري پيوسته صحراها را در مي نورديده و دره ها را مي پيموده.
<طوعه> در را گشود. پير زالي که در انتظار بازگشت فرزندش بود تا از مردي که بر گرفتنش جايزه تعيين نموده اند جستجو کند. طوعه پيرزالي که در انتظار بازگشت فرزندش بود ، در را گشود و فرزندش رفته بود تا از مردي که برايش جايزه تعيين کرده بودند، جستجو کند.
- آيا جرعه اي آب در اينجا برايم يافت نمي شود؟
و طولي نکشيد که پير زال آب به دست به سويش روانه شد.. آب را لاجرعه در کام کشيد و وامانده را بر سينه اش فرو ريخت تا زبانه هاي آتش صحرا را در اعماقش فرو بنشاند.
پير زال ستيزانه نشستن مرد غريبه را وا خواست که : اي بنده خدا آيا آبت را ننوشيدي ؟! .. اکنون برخيز و به أهل خويش بازگرد.
به سکوت پناه برد.. سکوت ناشناخته اي که هيچ کس نمي خواهد اعماقش را بپيمايد.
- برخيز، خدا تندرستت دارد .. براي تو شايسته نيست که بر درگاه خانه من بنشيني.
- پس چه کنم؟ .. به راستي که گمشده ام و هيچ کس نيست که بر من ره بنمايد.
زن هراسناک نجوا داد:
- اي بنده خدا، تو مگر که هستي؟!
- من مسلم به عقيلم.
زن در نگاهي بهت زده فرياد زد:
- تو مسلمي ؟! .. برخيز، برخيز.
- به کجا شوم، اي بنده خدا؟
- به خانه من ..
و در افقي تاريک در را گشود.. دريچه اي که به سوي نور باز مي شد.. لحظه اي اميد .. قطره اي آب در گرماگرم صحرا.
خستگي <سفير> را از هوش برد.. چونان رهبر هزيمت ديده و زبون گشته اي که خود را به سختي از پي مي کشد.. تلخي شرنگ هزيمت را در کام خود مي چشد.. اما در روياروي لشگري پندارين.
حق دارد دچار شگفتي شود. ببين ، چطور سپاه بزرگش را به شايعه اي دروغين از هم گسستند! .. در برابر سپاهي که از شام خواهد رسد .. سپاهي پندارين .. زاييده خيالي بيمار.. خيالي که تنها با عقل موشي هراسان از يک گربه، خواب مي بيند.. از اسمش فقط.
راهنمايان از تشنگي جان باختند، و او تنها مانده و راهش را مي پوييد . انديشيد تا از همان راهي که آمده باز گردد.. ولي حسين از او خواسته اين مسير را تا فرجام بپيمايد. راستي او سفير حسين در کوفه است.. کوفه اي که مي خواهد عزت گمشده خويش را باز يابد.. کوفه اي که نگاه خريدارانه اش از پي حسرت ديدار علي بن ابي طالب در غمي گرانبار نشسته است.. مي خواهد عدل او را بشناساند .. و مهربانيش را .. و دردمنديش با نيازمندان و تهيدستان را .. مي خواهد از نو در خانه بلاغتش ساز طرب بنوازد.. مي خواهد که از آن منبر متروک ، چشمه علم و فصاحت بجوشد .. اين رؤياهاي شگرف مردمان است، موش هايي که در لانه هايشان رؤيا مي بينند و از ترس به خود مي لرزند.

رؤياهاي سرخ بازواني آهنين يا درشتناک تر مي خواهد.
نکند در مأموريتش شکست خورده است.. او سفير حسين به کوفه پايتخت مجد از دست رفته است. مرداني که بر سر خيزش و انقلاب به او دست بيعت سپردند، کجايند؟ ..آن همه شمشيرها و زره ها ، و آن کلماتي که چون برق هاي آسماني و با طنيني رعد آسا همراه بود، کجاست؟!
چگونه سپاهي که از بيست هزار نفر افزون بود، به موش هايي هراسان تبديل شد که با ترس و لرز در لانه ها مي خزند.. لانه هايي که در سوراخ زمين حفر شده است؟!
انديشيد که با آوايي بلند بانگ بر آرد: يا منصور أمت؛ شعاري انقلابي .. و به ياد بدر..شايد آنها از نو در اطرافش گرد آيند.. شايد آنها دگر بار چون طوفان شتابان براي محاصره کردن قصر ظلم وزيدن گيرند.. ولي آنها که او را در روشناي روز رها کردند ، چگونه باشد که در دل تاريکي بازگردند؟ آيا پنداري آنها که در شعله نگاه خورشيد گريخته اند ، در تاريکي گيسو فروهشته شب ، باز خواهند گشت؟
اين شهر را چه شود که اين چنين هراسان ، خانه هايش مي لرزد، و ديوارهايش از ترس تکان مي خورد؟ .. عزت گمشده کوفه کجاست؟ ..هيبت ديرين آن کو؟ .. نکند فراموش کرده که روزي پايتخت بوده است؟!
آن مرد غريب، که تا قبل از شب هزاران نفر او را احاطه کرده بودند، از خودش مي پرسيد... ؟!
ولي اکنون او هراسان و با پروا کوچه هاي شهر را مي کاود.. کسي نيست راه بدو بنمايد.. .
و حسين از دمدمه هاي صبح بيدار شد، با جدش وداع نمود و راه برگشت منزل را فراپيش گرفت. اينک روياي ديشب در برابر چشمانش مجسم شده است . چيزي نمانده تا به شاخه اي از سدرة المنتهي دست يازد. نوري آسماني در ژرفاي جانش درخشيدن گرفته است.. و ندايي در سينه اش خلجان مي کند.. برايش کوس رحلت مي نوازند و .. اسب زمان ، باد پاي مي تازد.. و ناقه ها در صحرا سربرافراشته تا نظم کاروان را به نظاره بنشينند.
حسين چشمان خسته اش را فرو بست و آبشاري از نور محمد جوشيدن گرفت .. چهره اي که چون بدر مي تابيد، و بال هاي فرشتگان در اطرافش دو ، سه و چهار تا گسترانيده مي شد.
حبيب من اي حسين، پدر و مادر و برادرت نزد من آمدند.. آرزومند ديدار تواند..زودتر به سوي ما شتاب کن.
- مرا به دنيا نيازي نيست پدر جان! مرا به خويش فراخوان.
- و شهادت عزيزم .. همه دنيا به شهادت تو نيازمند است.

مردي که از پنجاه بيشتر مي نمود ، خود را روي قبر انداخت. گرمي آغوش در جانش تراويد. تربت پاک را به آغوش کشد و شروع کرد آن را ببويد. عطري آسماني سينه اش را نوازش مي کرد. پنداري به رخساره جدش بوسه مي زند. دست خود را در موهايش که چون امواج صحرا مي لرزيد، فرو برد.. با گذشته هاي درخشانش بازي مي کند.. پنداري با آدم و ابراهيم معانقه مي کند و گويا تمام هستي را در آغوش مي کشد.
يا جدّاه ، آنها از من أمر بزرگي را مي خواهند.. نزديک است آسمان ها به خاطر آن از پاشيده شوند و زمين شکاف بردارد. آنان از قله کوه مي خواهند تا بلنداي دل انگيز و زيباي خود را به سوي دره هاي تاريک ترک کند . مي خواهند که ابرها آسمان را رها کرده ، و نخل ها سر فرود آرند.. آنها از حسين مي خواهند که بيعت کند.. آن هم با يزيد!
شب همچنان مدينه را در سياهي در آميخته به رمز و راز، فرو برده است وستارگان همچنان در صفحه آسمان ميخکوب شده ، و ماه در پشت تپه ها و بلندي پنهان و تاريکي هم ترس را دوچندان مي کند. آن شب مدينه زن راهبي را مي مانست که حله سياه خويش را با غرور فراوان از پي خويش مي کشيد.
آن مرد بيني برافراشته و گندمگون با دو چشم درخشنده در کنار خرما بني که جدش پيامبر آن را نشانيده بود ، ايستاد.. اين سخن جدش را به ياد آورد: عمه خود نخل را گرامي داريد.. خيلي پير شده بود ، ولي همچنان رطب و خرما و سايه مي بخشيد. تن خود را به تنه آن تکيه داد.. و هر دو يک تنه شدند.. چشمه نماز جوشيدن گرفت، و عطر و خنکاي کلمات آسماني آنجا را در خود فرو برد.. و حسين دو رکعت نماز خواند .. سپس به سوي پيامبر رفت.. .
خاطره همچنان به تصاوير کودکي مي درخشد.. حسينِ هفت ساله به سوي نياي بزرگش مي خرامد.. خود را به آغوش پيامبر مي افکند و عطر وحي ، و خنده هاي فرشتگان دنيا را پر مي کند . و تصاوير به دنبال هم مي آيند.. به يکباره چون آذرخش مي درخشند و بعد خاموش مي گردند.
از دريچه خانه اي بزرگ روشنايي به بيرون مي تراويد..و خنده اي مستانه و ..به دنبالش خنده هاي ديگر..خدايا به تو پناه مي برم، و به سمت راست خراميد. نزديک قصر حکمران مدينه ، وليد بن عتبه بن ابي سفيان.
چشم انداز آن کاخ شاهي بسيار بلند مي نمود و .. خانه هاي گلي که آن را از هر طرف در برداشت ، از ظلمي سنگين و کمر شکن در توزيع ناعادلانه ثروت ها حکايت مي کرد..فقر در آغوش ثروت..نيازمندي و رنج در کنار فراخ دستي و شادخواري.
اي رسول خدا کجايي؟!..بشتاب تا ببيني برده هاي آزادشده ات ، چه مي کنند. آن هم در شهر تو.. کجايي اي نياي من.. .
کشکول هاي لبريز از غذا ، و کيسه هاي آکنده از هميان هاي زر و سيم را برداشت و شروع کرد کوچه هاي مدينه را بکاود. از پيچاپيچ چند کوچه گذشت..بر آستان خانه اي که در آستانه فرو ريختن است، ايستاد.. نقاب خود به چهره فروکشيد. اکنون چون شبحي از اشباح شب يا يکي از اسرار تاريکي به نظر مي آمد.. مقداري روغن و اندکي آرد گذارد و .. از دهليز کوچک همياني پر از پول درون خانه افکند ..سپس در زد و .. خود پيش از آن که در گشوده شود.. به سرعت گام هايش افزود و کوچه هاي تيره او را در آغوش خود پنهان کردند.
سگ ها پيکرش را با سخت دلي به دهان مي گزيدند... سگاني گزنده که پيشتر آنها را نديده بود ... وحشي سرشت و آلوده به تمام پلشتي ها ... از نيشترشان خونابه فرو مي چکيد ... تلاش مي کند آنها را دور نمايد، ولي بي ثمر است..سگان تند خو هر لحظه بر درنده خويي و ستم و بي رحمي خويش مي افزايند. از همه بي رحم تر همان سگ رنگارنگ است..همو که گردنش را مي خواهد ...مي رود تا با وحشيگري بر گردن سفيد ناک او به يکباره پنجه افکند.. گردني سيمگون به سپيدي ظرفي نقره فام.
آه..آه..آه..آب..آب.. جگرم از عطش شرحه شرحه شد.
از خواب برخاست..بلورواره هاي عرقي را که در نور ماه مي درخشيد ، از پيشاني سترد.
دو سيماي نوراني نگاه در روي هم شستند..مهتاب و سيماي او.
حسين به کران هاي دور به ستارگان مي نگريست .. و مي انديشيد.
برقي که از آن دورها مي آيد ، هر لحظه درخشش افزون مي گردد..نور مي افشاند .. و در تکاپو است تا رازهاي نهان را بر ملا سازد.. فرزند زاده از بستر خود بر مي خيزد..وضويش را به اتمام مي رساند .. خنکاي آب دجله در روحش مي تراود..يک سوم شب گذشته است..به جز زوزه سگ ها در دورادور چيز ديگري نيست تا سکوت شب را بشکند.
[8/5/1386- 4:14 ع] اي ساربان آهسته ران
[27/4/1386- 4:15 ع] مهر تو را به عالم امکان نمي دهم
[3/4/1386- 6:35 ع] غريب تشنه
[3/4/1386- 6:33 ع] شرنگ هزيمت
[3/4/1386- 6:32 ع] روياي موش ها
[3/4/1386- 6:31 ع] نه کسي ، نه آبي ، نه ياري ، نه...
[3/4/1386- 6:27 ع] سفير غربت
[3/4/1386- 6:26 ع] کوس رحلت
[3/4/1386- 6:23 ع] و شهادت عزيزم..
[3/4/1386- 6:22 ع] سجده سرو
[3/4/1386- 6:20 ع] شب هاي مدينه
[3/4/1386- 6:18 ع] کجايي اي رسول خدا؟
[3/4/1386- 6:17 ع] مرد شب
[3/4/1386- 6:16 ع] روياي سفر
[همه عناوين(16)]
بازديد ديروز: 21
کل بازديد :3454
نام: | |
ايميل: | |





